من یه نفری 3 نفرم...

بعد از عمری دستم به کیبورد رفت تا بنویسم...
تا بنویسم از اون چیزی که روزگاری براش می نوشتم...
از اون چیزی که دیگه نیست...
ناراضی نیستم...
نه...
اگه بخوام راستشو بگم خیلی هم راضی ام...
زندگیم دوباره شده مثل آبنات چوبیه ی رنگی...
خوش رنگ...
خوش طعم...
خوش بو...
.
.
.
از الان به بعد می خوام فقط در مورد زندگی بنویسم نه در مورد زندگی...
به اين مي گويند چرخه ي پوچ روزگار...

شب مي رود...
ستارگان مي روند...
تاريكي مي ماند...
سحر پديدار نمي شود...
و اين گونه است كه سالها كسي رنگ روشنايي حقيقي را نديده...

بعد از مدتي ورق زدن...
تازه به اين نتيجه رسيدم كه...
ورق ها شكل يكديگرند...
اين ديد من است كه متفاوت است...
باز هم این کار را می کند...
چندین بار دیگر این کار را تکرار می کند...
.
.
.
او فقط می خواهد قاطع بودنش را ثابت کند...
.
.
.
باز هم اشتباه همیشگی...
او فقط دندان عقلش درد می کند...
مدتی سکوت...
باز هم صدای جیغ...
این است سیر تکاملی زندگی...
بزرگی اشان را با کف شاش می سنجند...
دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند...
مگر اینکه شیفته هم باشند...